تبليغاتX
راز گل سرخ

 

امروز به خاطر بحث دیروز کلاس زبان تصمیم گرفتم یه جور دیگه بنویسم!

یه چیزی تو مایه های خاطره  دیروز ما راجع به  راستی و صداقت بحث کردیم اینکه همیشه

راستی خوبه یا نه! خوب البته خوب مسلم که همه می گن راستی و صداقت خوبه ولی بعضی

ولی بعضی وقتها یه استثنا هایی هم هست

هر کدوم از دوستام یه   چیزی راجع به این موضوع گفتن من همین جور که در حال سرچ کردن

تو مغزم بودم یاد اول دبیرستانم افتادم یه روز که برف  زیادی اومده و مدارس ابتدایی و راهنمایی

شهر ما تعطیل بود ولی متاسفانه یا خوشبختانه دبیرستانی ها باید می رفتن البته من چون نمی

خواستم خللی به جامعه علمی کشور وارد بشه تشریف بردم مدرسه

قبل از شروع کلاس با  ۳ تا از دوستام رفتیم تو حیاط مدرسه تا از بوفه مدرسه پفک بخریم  تا سر کلاس

درس رو بهتر بفهمیم خوب  درس  شیمی بود دیگه الکی که  نبود که نمی دونم چی شد که

چند تا گوله برف ها اوردیم سر کلاس اول می خواستیم  رو نیمکت یکی از بچه ها بذاریم که بعد یه فکر

دیگه کردیم. یاد معلم عزیزمون افتادیم . تو یه  چشم بهم زدن نجمه دوستم رفت رو میز و گوله برف رو زد

به سقف کلاس  وقتی جناب آقای اردکانی معلم محترم مشرف شدن . طبق معمول رفتن پشت میز

و شروع به حضور غیاب کردن  همین جور که اسمها رو صدا می زد یه دستی رو سرش می کشید

تا اینکه یه دفعه گفت: اصلا به مدرسه  نمی رسن  اینو که  گفت همه بچه ها  خندیدن آخه خیلی صحنه

خنده داری بود چکیدن آب رو سر کمی تا قسمتی تاس آقای معلم...

خوب با این تابلو بازی که  بچه ها در آوردن همه چیز لو رفت   اول معلم مهربان ما با داد و فریاد 

می خواست متهمین رو پیدا کنه ولی خوب وقتی دید تهدید به حذف ... فایده نداره  درس  رو شروع

کرد و هیچی نگفت . تا آخر  های کلاس یه لبخندی زد و گفت:  حالا که گذشت ولی خوب همه خندیدیم

حالا اگر  کسی جربزشو داره و  بیاد بگه   من باهاش کاری ندارم  و بلاخره بعد از یک ربع درس شجاعت

و صداقت  ... .

من و نجمه بهم نگاه می کردیم  تا اینکه  نجمه رفت و گفت :آقا اجازه برف رو من زدم معلم یه نگاهی

بهش کرد و گفت : آفرین خوشم اومد که هم صداقت داشتی هم شجاعت ! حالا کیا تو این پروژه

باهات همکاری داشتن از اونجایی که  من با سیاست ایشون رو می دونستم به قول معروف جرات

معرفی کردن خودمرو نداشتم  وقتی دید هیچ کس دیگه حاظر نیست خودش رو لو بده

سیاستشون تو یه چشم بهم زدن تغییر کرد  و با عصبانیت گفت: واقعا شما خجالت نمی کشید

کی می خواین آدم شید!! همه چیز رو مسخره کردین... همین جور تا ۴ ۵ دقیقه ازما تعریف و تمجید

کرد. بعد گفت اگر  پسر بودین یه اردنگی بهتان می زدم ( با لهجه کردی)  ....

و نجمه بیچار ه که خیلی دلم براش سوخت  از طرف همه جریمه  شد آخه از همه  شجاعت و صداقتش

بیشتر بود و به همین دلیل از کلاس محروم شد به قول معروف درسش حذف شد 

 

نتیجه اخلاقی!!  تو این دوره زمونه دیگه شجاعت و صداقت همه جا  لازم نیست.

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 3:42 AM توسط ::ایندیرآ::


 

آن زمان که از بخت و تنگ نظری مردم جهان در خلوت تنهایی خویش می گریم و از سرنوشت غم

انگیز خویش می نالم . آن زمان که از وجود آسمان سنگدل که گوش به ناله های من نمی دهد شکوه

می کنم انزمان که حال زار خود را می بینم و بر بخت خویش نفرین می کنم آرزو می کنم که چون مردم 

خوشبخت امیدی در دل و یارانی در گرد خویش داشته باشم آن زمان که بر هنر یکی رشک می برم

و حسر ت دارایی دیگران را می خورم که می توانند آرزوهای خود را به آسانی بر آورند آن زمان که در ا

اندشه های خویش غوطه ور می شوم  خود را هیج می یابم اما ناگهان روی دل آرای تو را به خاطر

می آورم و به تو می اندیشم آنگاه روح خسته ام همچون چکاوکی مهاجر در طلوع بامداد از خاک تیره

بر می خیزد و بر فراز آسمان اوج می گیرد و بر دروازهء آسمان نغمه سر می دهد . جرا که یاد عشق

شیرین تو آنگاه که از خاطرم می گذرد چنان توانگرم می کند که در آن حال جایگاه و منزلت خویش را با

هیچ یک از شاهان جهان برابر نمی نهم .

                                                                                                                            شکسپیر                              




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 4:8 AM توسط ::ایندیرآ::


 

پنجره سمبل است. سمبل زندگی و برای من یک پنجره کافیست که از آن طپش را بیاموزم.

طپش را در سکوت و آوای دلنشین باران هر گاه باران می بارد پنجره شروع می کند به زندگی

و طپش و شاید گریه کردن و این گریه کردن و این زیباترین اشک ریختن است.آگر آن را بیاموزی!

  یک پنجره کافیست اگر بتوان از آن چگونه دوست داشتن را اموخت!

و این که هر بامداد دست مهربان باد سلامم را به پنجره دیگری می رساند و باد رابط دوستیمان باشد.

بک پنجره کافیست اگر بتوان از آن آموخت!

هر روز اولین سلام را به خورشید دادن اگر بتوان از آن دید در آن سو چیست و چه می گذرد آن سوی یک

یک حصار مه گرفته بی قرار! آن سوی دوستیها و محبتها و یک پنجره کافیست اگر بتوان از پشت آن تمام

برگهای روی زمین در پاییز را شمرد . و اگر بتوان از پشت آن تمام قطرات باران بهازی را دید اگر می شد

با همان یک پنجره تمام روشنایی خورشید را دید و یک دل کافیست که بتوان با آن همه را دوست داشت.

ولی افسوس که دیگر برای دیدن هر قطره ای پنجره ای لازم است...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:56 PM توسط ::ایندیرآ::